کلبه رویا

می توان عاشقانه زیست...

دوستت دارم تا همیشه
نویسنده : رویا - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
 

شب تولد دختر بود،یک شام خوشمزه درست کرده بود؛همان

غذایی رو که نامزدش عاشقش بود.ساعت ها برای درست

کردن این غذا وقت صرف کرد اما چون با عشق برای آن

زحمت کشیده بود اصلا خسته نبود.

یک رومیزی زیبا روی میزش پهن کرده،بشقاب های سفید

زیبایی گذاشت و درست وسط میز دو شمع طلایی رنگ

گذاشت و منتظر بود تا کسی که دوستش دارد از در برسد.

بهترین لباسش را پوشید،بهترین عطرش را زد؛همانی که

نامزدش برایش خریده بود!یک آهنگ ملایم باز کرد و به

عقربه های ساعت خیره شد...

یک ساعت از زمانی که قرار بود نامزدش برسد گذشته بود،

دخترک دل شکسته و نگران به نظر می رسید و البته کمی

هم ناراحت،آخر چه اتفاقی افتاده بود؟

 


تا به حال سابقه نداشت که او بد قولی کند.دیگر طاقتش طاق

شده بود بلند شد و به نامزدش زنگ زد،اما کسی پاسخ

نمی داد.تپش قلب دختر بیچاره هر لحظه بیشتر و بیشتر

می شد،یک ساعت دیگر هم گذشت،سرش درد می کرد

بی قرار بود و دائما شماره می گرفت و با هر باری که

کسی پاسخ نمی داد بی تاب تر می شد،می خواست فریاد

بزند و از ته دل گریه کند...

مطمئنا اتفاقی افتاده بود،دو ساعت دیگر هم گذشت،دختر راه

می رفت و مثل دیوانه ها با خودش حرف می زد.

در همین لحظه صدای زنگ در به گوشش رسید،انگار خدا

دنیا را به او داده بود،سراسیمه به سمت حیاط دوید و زمانی

که با ذوق و شوق هرچه تمام در را باز کرد دید که یک

موتور سوار با یک دسته کل پشت در ایستاده!

با حیرت به موتور سوار خیره شد،جرئت نداشت از او

سوالی بپرسد.

مرد با دیدن چشم های مضطرب دخترک شروع به صحبت

کرد.

این دسته گل مال شماست،آقایی که امشب قرار بود به خانه

شما بیاید توی بیمارستان اینها را به من داد و گفت که به

آدرس شما بیاورم،او به خاطر تصادف در رانندگی

درگذشت...

گفت که به شما بگوییم تا خشک شدن آخرین شاخه گل شما

را دوست دارد.

دخترک در حالی که دیگر چیزی نمی فهمید به دسته گل های

رز خیره شد و دید که از بیست شاخه گل فقط یکی از آنها

مصنوعی است.

همانی که هرگز خشک نمی شد....