کلبه رویا

می توان عاشقانه زیست...

داستان های کوتاه
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

صبور باش...

 

مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به ماشین نو خود بیندازد و کیف کند

ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند.

مرد به طرف پسرش دوید،او را از ماشین دور کرد،و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد.

وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.

هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند.

وقتی که کودک به هوش امد و باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم گفت


بابا به خاطر ماشین معذرت میخوام.اما بابا انگشتان من کی در میان؟

پدر به خانه برگشت اما تحمل دیدن وضعیت پسرش را نداشت و خودکشی کرد...