شادی و غم

 

 

گفتم: خدایا سوالی دارم!

چرا وقتی شادم همه با من میخندند.

ولی ، وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟!

جواب داد: شادی را برای جمع کردن دوست، آفریده ام

ولی ، غم را برای انتخاب بهترین دوست ...

 

/ 14 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
m

زندگی با تعداد لحظه هائی ک نفس میکشی ارزشمند نمیشه با تعدا لحظه هائی ک نفست رو بند میاره ارزش پیدا میکنه آدما وقتی ب دنیا میان ی نوزادن ولی وقتی میمیرن یکی نجاره یکی دکتره یکی دانشمنده و یکی ی نوزاده ک پیر شده معنی زندگی تو اینه ک از هیچی ی چیزی "بسازی" خودت بسازی نه دنیا و روزگار

ترمه

××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ×××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ×××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ××××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ×××××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ×××××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ××××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ×××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ××××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ×××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ××من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا ×من اپم๑♥๑♥๑حتـــــــــــما بیا

ترمه

سلام...خوبی...خوشی...سلامتی آبجی رؤیا...بی وفا شدی چرا...سر نمیزنی[دلشکسته]

ترمه

گـــلـــه ایی نیـــســت، مــن و فـــاصـــلـــه هــا هـــمــزادیـــم! گــــاهـــی از دور تــرا، خــوب بــبــینــم کــــــــــــــافـــــــــی ســــت..[قلب][ماچ][بغل]

ترمه

گستاخی خیالم را ببخش که حتی لحظه ای یادت را رها نمی کند … ![قلب][قلب][قلب]

fateme

salam azizam khaste nabashi web bahali dari golam mamnun misham be shabake ejtemae va doostyabi ma ham sar bezani va ozv beshi onja mitunim kheyli rahat ba ham chat konim mamnun golam

ترمه

حکایت رفاقت، حکایت سنگهای کنار ساحله! اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت، بعدش هم یکی یکی پرتشون میکنی تو دریا، امابعضی وقتایه سنگهای قیمتی گیرت میادکه هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی درست مثل تو.[قلب] . . دیگه واقعاً نگرانت شدم...ای بااابا کجایی پ[نگران]

diana

سلام مرسی وبم اومدی اگه باتبادل لیینک موافق بودی خبر بده[نیشخند]

امیرعلی

وب زیباوجالبی دارید خوشحال میشم تبادل لینک کنیم کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ... نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود! [گل][گل]