دوستت دارم تا همیشه

تا به حال سابقه نداشت که او بد قولی کند.دیگر طاقتش طاق

شده بود بلند شد و به نامزدش زنگ زد،اما کسی پاسخ

نمی داد.تپش قلب دختر بیچاره هر لحظه بیشتر و بیشتر

می شد،یک ساعت دیگر هم گذشت،سرش درد می کرد

بی قرار بود و دائما شماره می گرفت و با هر باری که

کسی پاسخ نمی داد بی تاب تر می شد،می خواست فریاد

بزند و از ته دل گریه کند...

مطمئنا اتفاقی افتاده بود،دو ساعت دیگر هم گذشت،دختر راه

می رفت و مثل دیوانه ها با خودش حرف می زد.

در همین لحظه صدای زنگ در به گوشش رسید،انگار خدا

دنیا را به او داده بود،سراسیمه به سمت حیاط دوید و زمانی

که با ذوق و شوق هرچه تمام در را باز کرد دید که یک

موتور سوار با یک دسته کل پشت در ایستاده!

با حیرت به موتور سوار خیره شد،جرئت نداشت از او

سوالی بپرسد.

مرد با دیدن چشم های مضطرب دخترک شروع به صحبت

کرد.

این دسته گل مال شماست،آقایی که امشب قرار بود به خانه

شما بیاید توی بیمارستان اینها را به من داد و گفت که به

آدرس شما بیاورم،او به خاطر تصادف در رانندگی

درگذشت...

گفت که به شما بگوییم تا خشک شدن آخرین شاخه گل شما

را دوست دارد.

دخترک در حالی که دیگر چیزی نمی فهمید به دسته گل های

رز خیره شد و دید که از بیست شاخه گل فقط یکی از آنها

مصنوعی است.

همانی که هرگز خشک نمی شد....

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
سیمین ملکی

[گریه]ای خدای مهربونم.....

ساناز

[گل]