هدیه

هدیه!

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت

 قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد .

پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت

و با سرعت از خانه خارج شد .

وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .

 آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ...

- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه

 چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه ..

/ 9 نظر / 11 بازدید
عسل فومنی

زندگی بدون عشق، همچون باغ بدون آفتاب است که گل ها در آن مرده اند. لئوبوسکالیا

سیمین

[گریه][گریه][گریه]

سعید

آخییییییییی طفلک [گل]

علی فلسفی

مردی رادیدم که باسایه ی خودش درددل می کرد!چه می کشداو وقتی هواابریست.

احسان

سلام فوق العاده قشنگه مرسی[دست][دست][دست][دست][گل][گل][گل]

سلام و وقت بخیر! مطالب شما را خواندم[لبخند][گل] http://ref.t30.ir/?u=pmu0651

علی فلسفی

غربت آن نیست که تنهاباشی،فارغ از فتنه فرداباشی،غربت آن است که چون قطره ی آب درپی دریاباشی،غربت آن است که مثل من ودل درمیان همه کس یکه وتنهاباشی.

فاطمه

سلام عزیزم. خیلی خشنگ بووووووود. بووووس[ماچ]